سيد محمد باقر برقعى

3334

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

چكامه از هوس‌بارگى اين دل هرجايى * وز هواپرورى اين سر سودايى در همه شهر بر محرم و بيگانه * شده‌ام شهره به بدنامى و رسوايى واى : كز وسوسهء نفس هوس‌پرور * وز بلا دوستى خاطر شيدايى بين كه بدخواه شتابد به تماشايم * شده كار من شوريده تماشايى دوست مىراندم از در كه نه اى درخور * آشنايم نپذيرد كه نمىشايى اين ستيزد كه ميا ، مهر نمىورزى * وان براند كه برو ، عهد نمىپايى دوست را گويم : از بهر خدا لطفى * گويدم : بس مكن اى هرزهء هرجايى آشنا را بزنم دست به دامان تا * مگرم بازرهد از غم تنهايى آستينم بفشاند بكشد دامن * كه برو چند عبث ژاژ همىخايى سر نهم بر سر زانوى پريشانى * گريم از بخت بدين نحسى و دروايى * * خصم لبخند زند كز چه همىگريى * به سيه‌اخترى خود كه همىبايى اينت پادافره بدكارى و خودكامى * وينت پاداش خودخواهى و خودرايى * * سايم آنگاه به هم دست پشيمانى * يعنى اى خصم همين است كه فرمايى شرمسارم من از اين عمر گرانمايه * كه عبث مىگذرانم گه برنايى وز تو اى چشم كه يك‌لحظه نيارامى * وز تو اى جسم كه يك‌لحظه نياسايى شرمسار توام اى جسم نياسوده * خويشتن بس‌كه به سوهان بلا سايى ترسم آخر كشدت كار به نابودى * از غم هستى زين‌سان كه بفرسايى شرمگين توام اى ديدهء ناخفته * مردمك بس‌كه به خونابه بيالايى بس به سوك دل غم‌ديدهء من گريى * بس‌كه خون دل غم‌ديده بپالايى از غبار غم بس‌كه مرا شويى * گونهء زرد و به خون جگر آرايى ترسمت سخت از اين‌سان كه نيارامى * آخر از دست دهى قدرت بينايى * * تا كيم بر سر ، باران بلا بارى * شرمى اى گنبد گردندهء مينايى بس‌كه در ساغر من خون جگر ريزى * گشت لبريز مرا جام شكيبايى